شبیه هیچ بود و همه چیز.....
آنگاه که در بلندی های سربر آسمان ساییده ی کوه به ملاقات خدا می رفت
و با یک بغل پر از لاله ی وحشی بازمی گشت و در امتداد دره ی پنهان
برای شاهین های آسمان دست تکان می داد....
نمی شد او را در کلام گنجاند...
آن زمان که تبسم شیرینش تمام پهنه ی ناامیدیم را در مه غلیظ و خلسه گونه ی حضورش
به فراموشی می سپرد...
او را کجا دیده بودم؟؟؟؟
پرسش هایم همه به آسمان نیلی و شب می رسید...
زمانی که از ابتدای روز تمام زوایای ذهنم در امتداد چشم های پر آشوب او به گردشی دایره وار و مکرر بر می خورد...
ومسیر هر روزه ی خاطرات که تکرارش موجب ملال خاطر نبود...
واین پرسش هزاران باره که پی در پی در فضای کوچک قلبم تکرار می شد:
او را کجا دیده بودم؟؟؟
نه نهانی داشت و نه نقابی.....
هر چه بود ناب و خالص و بی غش بود...
ترسی از نا گفته ها نداشت....
عمق چشمانش با شاهراه قلبش در رابطه بود...
زبان گل ها و درختان و قاصدک ها
و تمام اشیاء را می دانست....
دلتنگ که می شدم با الفبای گل یاس و رز قرمز با من سخن می گفت....
حرف تمام ثانیه ها را که برمن می گذشت می فهمید...
با آسمان رابطه داشت....
و باران رابه زیر چتر بی سایه بان خویش لمس می کرد....
وآن روز که باران بارید ...
به دنبال خانه ی قطره ها روان شد....
و آنقدر رفت تا در میان ابرهایی که با تکان های دست او
زمانی که به دعا برمی خاست جابه جا می شدند
,محو شد...
سال ها می گذرد.....
من نگاهم به آسمان است وقطره های باران....
خواهد آمد می دانم,
افق رد گام های سرخش را نشانم داده....
و طنین صدایش, که عرش آسمان دلم را می لرزاند,
هنوز هم در پهنه ی قلبم به گوش میرسد....
او را نمی شناسم ومی شناسم....
این راز سر به مهر قلب هامان است ...
و رمز پیوند ابدی دستانمان....
من او را در عرش پروردگارم
میان آن لحظه ی بود ونبود, دیده بودم....