تبليغاتX
الهه مهر

الهه مهر


 

 

 

شنبه هفتم آذر 1388

 

لحظه ی غریبیست......

می ایستم...

  و گوش هایم را کف قلبم می گیرم.....

  صدای شبیخون لشکر چشمانت می آید....

دیدارت نزدیک است

و به تاراج رفتنم حتمی.....

قلبم غنیمت این جنگ ,برای تو....

بگذار نگاهم از شاهراه چشمانت بگذرد.....

نوشته شده در  ساعت 12:4  توسط میترا  | 


پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

 

امروز فهمیدم حرف ها هم مثل دارو ها تاریخ مصرف دارن......

اگه به موقع  یا سر جاش نزنی.....واویلا.....

اونوقته که ته دلت تلمبار می شن و بیچاره دل......

هی باد می کنه و آخرسر.......BOOM

خیلی وقت بود که سراغی از حرف "دوست داشتن نبود"

دیگه داشت یادم میرفت چه جوری تلفظ میشه.....

واسه همین دیشب ,بعد از مدتها به سیاهچال قلبم سرک کشیدم...

یه عالمه حرف های بزرگ وکوچیک توی کنج تاریک ونم کشیدش به در دیوار غل وزنجیربود...

چقدر آه و عقده و حرف نا تمام......!!!

رفتم سراغ زندان بان...

روی برج عاجش لم داده بود .با چن تا غربال از جنس غرور وحسادت وترس...

داشت حرف ها رو الک میکرد..

بعدم به دستهای خیلی هاشون زنجیر میبست و می برد ته انفرادی دل.....

یواشکی رفتم تو یکی از اون  قفسا....

واژه ی :دوست داشتن"چارمیخ به دیوار بود..

هر طور بود آزادش کردم

ودور از چشم زندان بان دل وغربال غرورش  دم درگاه دل رسوندمش...

خواستم بکشمش بیرون.....

اما یهو...یه آه از جنس خجالت اومدو دستشوگرفت و با خودش برد ته ته دلم...

ازم که دور میشد گفت:

"دیگه منتظرم نباش,فرصتم تا همین امروز بود...."

صبح که از خواب پا شدم,

ته قلبم بادکرده بود...

هرکارکردم نشد سکوتو بشکنم....

حرفی از گلوم بیرون نمی اومد...

شایدم اجازه ی بیرون اومدن نداشت....

یهو یه آه از ته دلم گذشت ومثل فشنگ شلیک شد....

یاد حرف آخر واژه ای دوست داشتن افتادم

تازه فهمیدم

همون جا ته قلبم تیربارونش کردن.....

چه روز بدی آغاز شده بود....

سکوتم تا بی نهایت ادامه داشت....

 

نوشته شده در  ساعت 9:37  توسط میترا  | 


جمعه یکم آبان 1388

با من بگو....

دیگر به کدامین اوج می توان کبوتر خیال را پراند؟؟؟؟

تمام بام های تخیل فرو ریختند,برسر کودکانه های شیرین وهم.....

پناه برتو ای خداوندگار بزرگ اندیشه.....

این تولد وحشت بار کدامین تفکرشیطانی بود که مغز متفکر انسان را به ابتذال کشاند؟؟؟؟

ودر کشاکش کدامین حزن واندوه مرگ آور بود که قلب های سرگردان جفت های جاودانه ی خویش را فراموش کردند؟؟؟

پناه برتو ای خداوندگار بزرگ اندیشه.....

این جزیره ی سرگردانی راکدامین خلیج بی پایان این چنین تنگ در آغوش کشیده

که هیچ خیالی را از آن راهی به در نمی یابد.....

پس کجاست قایق کوچک تخیل.....

کجاست آن ناجی پاروزن.....

که رها کند مرا و هرکه را چون مرا, از این ابعاد بی پایان محصور در تنهایی....

پناه برتو ای خداوندگار بزرگ اندیشه.....

                                            از این همه سیاهی...

بامن بگو....

فانوسی کجاست تا برظلمت این کوره راه بیاویزم.....

نوشته شده در  ساعت 9:20  توسط میترا  | 


شنبه یازدهم مهر 1388

شبیه هیچ بود و همه چیز.....

آنگاه که در بلندی های سربر آسمان ساییده ی کوه به ملاقات خدا می رفت

و با یک بغل پر از لاله ی وحشی بازمی گشت و در امتداد دره ی پنهان

برای شاهین های  آسمان دست تکان می داد....

نمی شد او را در کلام گنجاند...

آن زمان که تبسم شیرینش تمام پهنه ی ناامیدیم را در مه غلیظ و خلسه گونه ی حضورش

به فراموشی می سپرد...

او را کجا دیده بودم؟؟؟؟

پرسش هایم همه به آسمان نیلی و شب می رسید...

زمانی که از ابتدای روز تمام زوایای ذهنم در امتداد چشم های پر آشوب او  به گردشی دایره وار و مکرر بر می خورد...

ومسیر هر روزه ی خاطرات که تکرارش موجب ملال خاطر نبود...

واین پرسش هزاران باره که پی در پی در فضای کوچک قلبم تکرار می شد:

او را کجا دیده بودم؟؟؟

نه نهانی داشت و نه نقابی.....

هر چه بود ناب و خالص و بی غش بود...

ترسی از نا گفته ها نداشت....

عمق چشمانش با شاهراه قلبش در رابطه بود...

زبان گل ها و درختان و قاصدک ها

و تمام اشیاء را می دانست....

دلتنگ که می شدم با الفبای  گل یاس و رز قرمز با من سخن می گفت....

حرف تمام ثانیه ها را که برمن می گذشت می فهمید...

با آسمان رابطه داشت....

و باران رابه زیر چتر بی سایه بان خویش لمس می کرد....

وآن روز که باران بارید ...

به دنبال خانه ی قطره ها روان شد....

و آنقدر رفت تا در میان ابرهایی که با تکان های دست او

 زمانی که به دعا برمی خاست جابه جا می شدند

,محو شد...

سال ها می گذرد.....

من نگاهم به آسمان است وقطره های باران....

خواهد آمد می دانم,

افق رد گام های سرخش را نشانم داده....

و طنین صدایش, که عرش آسمان دلم را می لرزاند,

هنوز هم در پهنه ی قلبم به گوش میرسد....

او را نمی شناسم ومی شناسم....

این راز سر به مهر قلب هامان است ...

و رمز پیوند ابدی دستانمان....

من او را در عرش پروردگارم

 میان آن  لحظه ی بود ونبود, دیده بودم....

نوشته شده در  ساعت 13:51  توسط میترا  | 


چهارشنبه یکم مهر 1388

 

من به فکر واژه های گنگ ومبهمم......

ودلم برای کلمات فراموش شده ی محبت می سوزد...

تمام زوایای ذهن من,

 در راستای مفاهیم تازه کش می آید و می گسترد...

ومن هر روز که می گذرد...

در فکر حروف تازه برای الفبای زندگانیم....

و به ابرهای زاینده ولک لک های جوان فهم سپرده ام

تا اگر واژه ای متولد شد,

او را میان دستمال تخیل بپیچند واز ارتفاع حافظه

به دشت فراخ ذهن رها کنند.....

چه خیال شیرینی....

امروز پیامی تازه رسید...

و عروسک کهنه,

 که در امتداد قوس طاقچه در رکود وخوابی همیشگی بود

بعد از سالها سکوت پلک زد...

ومن بی هیچ بهانه ای خندیدم..

ونامیدی گریست....

وبه شوق این لبخند کودکانه,

الهه ای نو متولد شد....

می روم تا گلویی تازه کنم

از نوای زندگی...

نباید سخت گرفت...

بی هیچ بهانه ای,

واژه ای تازه آمد....

وپنجره روشن شد...

نوشته شده در  ساعت 9:42  توسط میترا  | 


دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

 

کاش می دانستی

آن عابر تنهای شب,

آن رهگذار کوچه ی دلواپسی,

آن ساده لوح,که هزاران بار شب را برگزید,

تا که شاید در گذار کوچه های زندگی,

ردی از چشمان تو پیدا کند,

عاقبت دریافت در چشمان تو,

در نگاه سردو بی احساس تو,

او فقط یک عابراست.......

عابری تنها , که بی تو لحظه های زندگی را بی تفاوت پوچ کرد...

عابری تنها که بی تو,از دیار چشمهای پرفریبت کوچ کرد.....

نوشته شده در  ساعت 18:53  توسط میترا  | 


سه شنبه دهم شهریور 1388

 

در خانه ی کوچک من

ازدحام لحظه های پر تپش تو , موج می زند....

در خانه ی کوچک من

نوسان اشیاء و گل ها وپرده هاو تمام لحظه های بی قرار من

همگی درراستای نام توست.....

من راز رویش گلدان را از تو پرسیدم و تو لبخند زدی

و گلدان جوانه زد!!!!

مدار جاذبه قلب تو به وسعت اقیانوس بی کرانه ایست که

هیچ اطلس جغرافیایی را توان ترسیم ابعاد ش نخواهد بود!!!

ومن...

این من کوچک...

این من عاصی...

این من گیج از نهیب لحظه ها....

زیر جزرو مد بی قرار چشمان تو,

همچون غریقی سرگردان , در حرکت و تلاطمم...

در تمام لحظه های کودکانه ی من شریان خون زنده ی  تو جاریست!!!

مرا به نقطه ی تلاقی قلبت پیوند بزن.....

نوشته شده در  ساعت 12:54  توسط میترا  | 


پنجشنبه پنجم شهریور 1388

 

ماجرای من و تو,حرف دیروز نبود.....

سالها از پی هم ,

کوله بار غم ما را یک یک ,می کشیدند به دوش!!!

حرف ما کوچک و یک زمزمه بود...

در نهانگاه دل خسته یمان!!!

هیچ کس جرات فریاد نداشت....

خانه هامان همه لبریز سکوت...

قلب هامان همه در گیر غم تنهایی...

طعم فردا ها هم,همگی تلخ و پراز اشک وفغان...

ماجرای من و تو, حرف یک حادثه بود!!!

در گذرگاه زمان!!!

و خدا.....

آن شکاف پر نور ,در دل خانه ی تنهایی مان...

سرد و یخ بود و پر از خاموشی!!!

نه دعاهای شبم راه به جایی می برد...

نه نگاه پر از حسرت تو....

ما گرفتار هم و دور از هم....

وه, چه روزان و شبانی که ندادیم به باد!!!!

سال ها می گذرد....

من دعا می خوانم هر شب بعد نماز ,

 که تو سالم باشی...

و دلت غرق خدا...!!!

و تو آرام آرام...

بی صدا!! بی غوغا!!

با نگاهی پر از حسرت و درد

هر غروب دلگیر, از سر کوچه ی ما می گذری!!!

باز هم روزی نوست...

خانه ها مان دلگیر...

قلب هامان همه در گیر غم تنهایی...

طعم فرداها تلخ...

و خدا ساکت و سرد...!!!

ماجرای من وتو ,

 ماجرای غم یک عمر پر از بی کسی است....!!!

نوشته شده در  ساعت 17:51  توسط میترا  | 


یکشنبه یکم شهریور 1388

می آیی و میروی!!!!

اما نه به وضوح.....

در خاطراتم....

میان افکار گنگ و مغشوش ذهنم چرخ میزنی و در انتها می رسی به نقطه ی

آغاز...

به فلسفه ی نگاه و جادو و افسون.....

با تو در حرکتم و زنده!!!!

و از تو در سکونم و خاموش....

چگونه می شود گریخت؟؟؟

چگونه می شود از حجم سرد و نفس گیر آن دو چشم گریخت؟؟؟

آن دو الماس بی پروا و پرافسون که مرا می خوانند...

بی اعتنا ومغرور....

مربع سیمانی زندان...

دیوارهای خالی و لبریز از خاطرات تلخ...

وسقفی که مرا از آسمان گرفته...

چارچوب تنهایی های من به وسعت نگاه توست...

مرا که می بینی , از خود می رهم, از آن مربع سیمانی,

از دیوارها...

وپنجره را می بینم...هرچند اسیر میله ها....

پلک برهم می گذاری

 و من به فاصله ی باز و بسته شدن آن دو جسم نورانی می میرم...

از که باید پرسید....

کلید این زندان بی در,در دستان کدامین زندان بان است؟؟؟

از که باید پرسید؟؟؟؟؟

نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط میترا  | 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

 

دست هایم جنایتاکاران  کوچکی هستند,آنگاه که در تنهایی نبودنت

با فانوسی خاموش,چشم به راهی می دوزند که عابران سرگردان را

به منزلگاه خراباتم می کشاند!!

من از تصور رشد یک خیال مهمل در میان افکارکودکانه ام وحشت دارم!!

و از فراموشی دستانت...!!!

و تو آرام و آهسته در گذشته جریان داری,بی آنکه به حال برسی

و آینده را روشن کنی....

اما من هنوز هم فانوس امیدم را ,برتکیه گاه شانه های پرمهرتو می آویزم...

ودر آستانه درگاهی می نشینم که در سیاهی محو است....

و دستانم رادر خیال شیرینم تنهای تنها در دستان گرم تومی گذارم...

آن جانیان کوچک,

که مهمل ترین تصورات را بر رویای شیرین تو ترجیح میدهند

آنها در سیاهی به انتظار که می ایستند؟؟؟

وقتی قلبم در روشنایی خاطرات تو گام می نهد...

من آنها را تنهای تنها,در دستان گرم تو خواهم گذاشت....

آن جانیان کوچک کج اندیش را...

قلب کوچک من هنوز هم به فرمان توست....

 

نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط میترا  | 


درباره ي من

من میترا( الهه ی مهر )هستم.تصویرم پاییزی یه اما بهار فصل مورد علاقمه.دوست داشتم نوشته هامو هر کی دوست داشت بخونه بی سرو صدا یه وبلاگ ساختم تا هر کی دلش تنگ می شه یه سر توش بزنه!از بچگی دوست داشتم شاعر بشم.اما خوب همه این قدرت ما فوق زمینی رو ندارن که حافظ بشن.ولی همیشه گفتم اگر آفتاب نیستی حداقل آن کرمک شب تاب باش!!نوشته ها ی من مال آدمه بخصوصی نیست ,من بیشتر برای دلم می نویسم وبرای هر کی اهل دله!!
 

پست الکترونيک

نوشته هاي سابق

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387

موضوع مطالب
لينک دوستان

سارا جلال زاده
حرفهای نا تمام
سلام سلامت باشید
فرازستان
ترنم رود
عشق ودیگرهیچ
قاصدک
آذریاز
من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم
انجمن شاعران ایران
آوای زن
تقصیر ما نیست پیش میاد
سلامت روان

آمار

www.paiz81.blogfa.Com